ادامه:
زندگی برایم عادت شده است.
عادت به آمدن.عادت به رفتن.اینرا در چشمان عابرین هر روزم میتوان دید. انگار همگان دچار روزمرگی شده اند.
تماشای طلوع خورشید در خاور و غروبش در باختر چشمانم را به آسمان دوخته است.سایه ام میعادگاه کرکسان شده است.دور هم جمع میشوند تا با گرد سپید - سیاهی را در رگهامان تزریق کنند.
آوای قهقهه هاشان ویرانگرست.

چشمانم دیگر حوصله ی دیدن ندارند.برگهایم با وزش هر نسیمی ریخته و شاخه هایم شکننده شده اند.
باز هم ارابه ی غران.
انگار نوبتم شده است!چه زود...
آماده ی رفتن میشوم.
اما باز هم ندید مرا...
فردای دیگر در راهست. تازیانه ی طوفان را بر تنه ی زود خشکیده ام حس میکنم.
خود را به وزش سهمگینش میسپارم. بتندی میوزد. شاخه هایم میشکنند .
توان ایستادنم نیست...
خم میشوم.
زندگی و روزمرگیهایش ادامه دارد...
|