: سفالین
روزمرگی
                            <<عاقبت بودنم شد! آدمی را دمیدند...آااه باران نمیداند اینرا: آدمی سفالی قدیمیست>>
پیشینه
پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386
نسل سوخته (پایان)

 

ادامه:

زندگی برایم عادت شده است.

عادت به آمدن.عادت به رفتن.اینرا در چشمان عابرین هر روزم میتوان دید. انگار همگان دچار روزمرگی شده اند.

تماشای طلوع خورشید در خاور و غروبش در باختر چشمانم را به آسمان دوخته است.سایه ام میعادگاه کرکسان شده است.دور هم جمع میشوند تا با گرد سپید - سیاهی را در رگهامان تزریق کنند.

آوای قهقهه هاشان ویرانگرست.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

چشمانم دیگر حوصله ی دیدن ندارند.برگهایم با وزش هر نسیمی ریخته و شاخه هایم شکننده شده اند.

باز هم ارابه ی غران.

انگار نوبتم شده است!چه زود...

آماده ی رفتن میشوم.

اما باز هم ندید مرا...

فردای دیگر در راهست. تازیانه ی طوفان را بر تنه ی زود خشکیده ام حس میکنم.

خود را به وزش سهمگینش میسپارم. بتندی میوزد. شاخه هایم میشکنند .

توان ایستادنم نیست...

خم میشوم.

                                                           زندگی و روزمرگیهایش ادامه دارد...

 


دوستداران سفالین: Free Image Hosting at allyoucanupload.com 29120


دست نوشته ها